الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )

729

إحياء علوم الدين ( فارسى )

بگفتى : الهى عابدان تاريكى شب قطع كردند تا مسابقت نمايند سوى رحمت و فضل و مغفرت تو ، پس به تو يا الهى مىخواهم از تو ، نه به غير تو ، كه مرا اول در زمرهء سابقان كنى ، و نزديك خود در درجهء مقربان رفعت بخشى ، و مرا به بندگان شايستهء خود رسانى ، و تو بخشاينده‌تر بخشايندگانى و عظيم‌تر عظيمان و كريم‌تر كريمان ، اى كريم . پس به سجده در افتادى چنان كه آوازى از آن شنيده شدى ، پس همواره دعا مىگفتى و مىگريستى تا بامداد . و يحيى بن بسطام گفت : من به مجلس شعوانه حاضر شدمى ، پس ديدمى كه از نوحه و گريه چه كردى ، پس يارى را گفتم : اگر در خلوت بر او رويم و او را بگوييم كه با نفس خود رفق كند ؟ گفت : چنان كه فرمايى . پس بر او رفتيم ، او را گفتيم : اگر با نفس خود رفق نمايى ، و از اين گريه چيزى كم كنى تو را بدانچه مىخواهى قوىتر باشد . پس درنگ كرد ، آن گاه گفت : به خداى كه دوست دارم كه بگريم تا اشك من نيست شود ، پس خون گريم تا قطره‌اى از خون من در جارحه‌اى از جوارح من نماند ، و گريه از كجا آرم ؟ پس همواره مىگفت گريه از كجا آرم ، تا بيهوش شد . و محمد بن معاذ روايت كرد از زنى متعبده كه در خواب ديدم چنانستى كه مرا در بهشت بردند ، پس اهل بهشت را بر درها ايستاده ديدم ، گفتم : چرا بر درها ايستاده‌ايد ؟ گوينده‌اى گفت : بيرون آمده‌اند تا نظارهء اين زن كنند كه بهشت براى آمدن او آراسته شده است . گفتم : اين زن كيست ؟ گفتند : كنيزكى است سياه از اهل ابلّه « 155 » ، او را شعوانه خوانند . گفتم : به خدا كه اين خواهر من است به خداى « 156 » پس هم بر آن حال بودم كه او را ناقه‌اى گزيده بياوردند ، در هوا او را مىپرانيدند ، و چون او را بديدم گفتم : نمىبينى جاى من از جاى خود ؟ اگر از مولاى خود در خواهى تا مرا به تو رساند ؟ پس در روى من تبسم كرد و گفت : قدوم تو را وقت نيامده است ، و ليكن از من دو چيز [ به ياد ] دار : اندوه را در دل خود لازم گير ، و دوستى خداى را بر هواى خود تقديم كن ، چون بر اين جمله باشى هر گاه كه بميرى تو را زيان ندارد . و عبد اللّه بن حسن « 157 » گفت : كنيزكى رومى داشتم ، و او را دوست داشتمى ، و شب پهلوى من خفته بود ، پس بيدار شدم و دست سوى او دراز كردم ، او را نيافتم ، پس برخاستم و طلبيدن گرفتم ، او را در سجده يافتم ، مىگفت : به دوستى تو مرا ، گناهان من بيامرزى ؟ او را گفتم : « به دوستى تو مرا » مگوى ، و ليكن « به دوستى من تو را » گوى . گفت : نى ، اى خواجهء من : « به دوستى او مرا » مرا از شرك به اسلام آورد ، و « به دوستى او مرا » مرا بيدار كرد و بسيارى از خلق او خفته‌اند . و أبو هاشم قرشى گفت : زنى از اهل يمن كه او را سريه گفتندى بر ما رسيد و در سرايى از سرايهاى ما نزول كرد ، و من شب را از او نالشى و بانگى شنيدم ، پس روزى كنيزكى را گفتم كه اين

--> ( 155 ) ابلّه ، واقع در 4 فرسخى بصره . ( 156 ) زبيدى : تعنى الاخوة في اللّه ( 10 - 138 ) . ( 157 ) نسخهء خطى : عبد اللّه بن حسين . متن مطابق با نسخه‌هاى عربى است . زبيدى : عبد اللّه بن حسن بن حسن بن على ( 10 - 139 ) .